X
تبلیغات
امیر سرلشگر خلبان شهید علی اکبر شیرودی - خاطرات
تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 22:58 | نویسنده : سهیل
مقام معظم رهبری(حضرت آیت الله خامنه ای):

سخنرانی مقام معظم رهبری در چلمین روز شهادت شهید شیرودی(شیرود)

«سروان شیرودی یک خلبان هوانیروز بود و انسانی همیشه آماده شهادت. به یکی از برادران که از دوستان قدیمی اش و از روحانیون متعهد کرمانشاه است گفته بود،فلانی! بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم،زیرا می دانم که باید شهید بشوم. این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی.گفته بود نه،شهید کشوری را در خواب دیدم که به من گفت:شیرودی! یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام،باید بیایی توی این عمارت بشینی،لذا می دانم که رفتنی هستم.»


آیت الله اشرفی اصفهانی(شهید محراب):

« آیت الله اشرفی اصفهانی تلفنی باشیرودی تماس می گیرد و او را دعوت می کند تا قبل از خطبه نماز جمعه باختران سخنرانی کند. ایشان به شیرودی قول می دهد که از سانسور شدن سخنرانی اش به وسیله برخی عمال بنی صدر در صدا و سیمای مرکز باختران جلوگیری کند، اما شیرودی این دعوت را نمی پذیرد و با اطمینان به آیت الله اشرفی اصفهانی می گوید: تا جمعه به شهادت می رسم! و او روز چهارشنبه 8 اردیبهشت 1360 دو روز قبل از برپایی نماز جمعه، در سرپل ذهاب به شهادت رسید.»


روایت شهید صیاد شیرازی:

شهید صیاد شیرازی در مراسم سالگرد شهید شیرودی(شیرود)

زمان پاکسازی محور سنندج به مریوان فرا رسیده بود. پادگان مریوان توسط برادر متوسلیان و نیروهایش تقویت گردید. از آن طرف افراد ضد انقلاب سعی می کردند با ناامن کردن این محور، مردم شهر مریوان را تحت فشار قرار داده و به نوعی نارضایتی مردم را متوجه نظام جمهوری اسلامی کنند. بالاخره، ستون به سمت مریوان حرکت کرد و بدون هیچ مشکلی تا گردنه آریز پیش رفت. در آریز درگیری مختصری با افراد ضد انقلاب اتفاق افتاد و ما توانستیم سه نفر از آنها را به اسارت بگیریم. پس از آن ستون به راه خود ادامه داد تا به سه راهی«تیژ تیژ» رسیدیم. در سه راهی توقف کوتاهی انجام دادیم. تا آن محل به کسی نگفته بودیم که از کدام مسیر به سمت مریوان ادامه حرکت می دهیم که مبادا افراد ضد انقلاب از نیت ما اطلاع پیدا کند. یکی از مسیرها سه راهی«تیژ تیژ» جاده جانوره و گردنه گاران به سمت مریوان بود و دیگری سه راهی «تیژ تیژ» به سروآباد و مریوان. در نهایت تصمیم گرفتیم از مسیر اول که کوتاه تر ولی خطرناک ترین راه بود، یعنی مسیر گاران حرکت کنیم. به خلبانان تیم های آتش هوانیروز گفته بودیم تا اعلام نکرده ایم پرواز نکنند.

از سه راهی به سمت دشت جانوره و گاران حرکت کردیم. در حین حرکت به روستایی به نام شیخان رسیدیم که در آن روستا به سمت ما تیراندازی کردند. ناچار درگیر شدیم. نیروها از خودروها پیاده و متفرق شدند. یکباره متوجه شدیم که بالگردهای کبرا بالای سر ما هستند. زمانی که با بیسیم با آنها تماس گرفتم، متوجه شدم که خلبان شیرودی است. به تندی به او گفتم: مگر قرار نبود برابر درخواست ما به منطقه بیایید؟ پس چرا بدون هماهنگی پرواز کرده اید؟ شیرودی در جواب گفت: ما حوصله مان در پادگان سنندج سر رفته بود. هرچه منتظر شدیم، دیدیم شما دستور نمی دهید. دلواپس شدیم و پرواز کردیم. الان هم بالای سر شما هستیم! وقتی دیدم که با یک روحیه و حالت خاصی آمده که حال و روحیه رزم و نبرد است، مهر او به دلم نشست، به او گفتم الحمدلله مشکل خاصی نداریم. حالا که آمدید دوری بالا و اطراف ستون بزنید! اگر مورد مشکوکی ندیدید به سنندج برگردید. حضور بالگردهای کبرا در منطقه باعث شدند که افراد ضد انقلاب تیراندازی خود را قطع کنند. ستون هم وقتی دید تیراندازی قطع شد دوباره به راه خود ادامه داد.


خاطره ای از مریم کاظم زاده: (اولین خبرنگار زن دفاع مقدس)

اجازه بد هيد خاطره اي از ايشان بگوييم كه همه چيز د ارد. هم غيرت و مرد انگي و هم شهادت مظلومانه. آن روزها ما در بيمارستان پاد گان ابوذر، سر پل ذهاب مستقر بود يم. شيرود ي هر روز مي آمد آنجا براي اهداي خون. كاد ر بيمارستان به ايشان مي گفتند كه اين خونها چند ان خاصيتي ندارد و بايد فاصله لازم ميان دو خونگيري رعايت شود ، اما ايشان گوشش بد هكار اين حرفها نبود. ما حتي گاهي «سرم» ند اشتيم تا جايگزين خون به بد نش تزريق كنيم، ولي او خونش را مي د اد. ياد ش به خير. با آن هيكل مرد انه اش مي آمد داخل و مي گفت: بانك خون اومده، خون نمي خواهيد؟

وقتي هم كه خبر سقوط هلي كوپتر و شهاد تش را از منطقه داربلوط آورد ند ، چقدر تاسف خورد يم. پيكرش را كه آورد ند بيمارستان، هيچ تابوتي به اندازه اش نبود. خيلي غريبانه و مظلوم پيكرش را گذاشتند توي تابوتي كه باز هم گوشه اش شكست. يكي از خواهرها هم از حوالي بيمارستان يك گل شقايق چيد و گذاشتيم روي پيكرش توي تابوت.


روایت سپاهی، سیاوش شفیعیان:                                                      

«آشنایی من و شیرودی، زمانی آغاز شد که شهید کشوری افسر خرید پادگان هوانیروز کرمانشاه بود و برای تهیه وسایل مورد نیاز به مغازه ی من می آمد. انقلاب که پیروز شد، من به کمیته های انقلاب رفتم و رابط کمیته با هوانیروز شدم. در حقیقت، مأموری بودم که ضمن حفظ مسئولیت های اطلاعاتی، نیازمندی های  سپاه در هوانیروز را هم برطرف می کردم.

کشوری فردی مؤمن و معتقد بود که از ابتدا با رژیم شاهنشاهی مخالفت داشت. بقیه ی دوستان، نظامیان عادی بودند که با پیروزی انقلاب و حرف های امام تغییر حالت پیدا کردند. این میان تغییرات شیرودی سریع تر اتفاق افتاد و حُر گونه بود. با تغییر دیدگاه های شیرودی، ارتباط های ما هم فراتر رفت و انس و الفتی بین ما برقرار شد که کمتر زمانی پیش می آمد یکدیگر را نبینیم. محل کار من در هوانیروز با او یکی بود و شب ها هم برای گشت، باهم به داخل پایگاه می رفتیم.

شیرودی آدمی خستگی ناپذیر بود. برای هر نوع مأموریتی آماده بود و شب و روز برایش معنا نداشت. به تعبیری، خودش را به امام و انقلاب هدیه کرده بود. اگر به من اطلاع می دادند مشکلی پیش آمده و نیاز به کمک هست، با او در میان می گذاشتم و ایشان هم سریع آماده ی عمل می شد. چون نظامی بود، می باید با فرماندهانش هماهنگی می کرد؛ اما قوانین نظامی دست و پایش را می بست و او را از انجام هر کاری باز می داشت. وقتی دید مشکلاتی سر راهش است که قادر به حل آنها نیست، خودش را به بی خیالی زد و راهش را عوض کرد. علت این تغییر رویه، بی انضباطی او نبود، بلکه هدف های امام، هنوز برای فرماندهان ارتش جا نیفتاده بود تا اکبر بدون نگرانی به امور برسد. موتور انقلاب هم جایز نبود تا لحظه ای توقف کند. همین عامل، باعث شد تا اکبر در راهی که پیش گرفته است، با دردسرهایی مواجه شود. آدم ترسو و دنیا طلبی نبود که عقب بکشد. هر وقت به او اطلاع می دادم نیروهای سپاه در فلان نقطه درگیر شده و نیاز به بالگرد دارند، بدون هماهنگی به پرواز در می آمد و پیروز از میدان رزم با ضد انقلاب، به پایگاه باز می گشت. آن وقت به علت عدم توجه به مقررات، مورد مواخذه ی فرماندهان قرار می گرفت و بازداشت می شد.

شهید شیرودی زندگی ساده و بی آلایشی داشت و برای انجام مأموریت ها، منتظر گرفتن پاداش از انقلاب نبود. تربیت شده ی ارتش شاهنشاهی بود که دگرگونی اش، بعد از انقلاب رخ داد. اینکه می گویم حُر زمان بود، اغراق نکرده ام. با صداقت بود و اصلاً در فکر مقام و درجه و پول و این جور مسائل نبود. بعد از انقلاب، ساده پوشی را انتخاب کرد و شاید بتوانم بگویم، تنها لباسی را که هر روز بر تنش دیدم، لباس پروازی بود که هیچ درجه و علایم نظامی نداشت. حتی درجه های تشویقی اش را هم قبول نکرد و روی لباسش ندوخت.

چون متأهل بودم، بعد از ازدواج روابط نزدیکی با خانواده ی نوپای شهید شیرودی پیدا کردم. این نزدیکی، باعث شد تا در طی مدتی که در قید حیات بود، رفتارهای متفاوتی را از او ببینم که در بعضی از آنها، شاهد بودم اکبر برای حفظ دستاوردهای انقلاب، از خواسته های طبیعی خودش هم می گذرد. پسرش ابوذر، تازه پا گرفته و شیرین زبانی هایش را شروع کرده بود. کمتر دیدم توجهی به تغییرات فرزندش بکند. این اخلاقش موجب آزار و اذیت همسر و فرزندش بود. من هم رنج می بردم که چرا ابوذر را بغل نمی کند و تمایلی به دیدنش نشان نمی دهد. سرانجام با تکرار گلایه های همسرش، مجبور شدم او را سرزنش کنم. برای اینکه جوابم را بدهد، دستم را گرفت و از خانه بیرون برد و با چشمانی که هر لحظه آماده باریدن بود گفت: فکر می کنی احساس ندارم و نمی فهمم؟ نمی خواهم این بچه به من دل بستگی پیدا کند، یا من وام دار مهربانی ها و شیرین زبانی هایش بشوم و به او عادت کنم. اگر این اتفاق بیفتد، از مأموریت ها و مسئولیت هایم باز می مانم. نیاز امروز، ایثار است، نه مهربانی.

برای انجام کار و مأموریت، کسی را مجبور نمی کرد و اول خودش پیش قدم می شد. اینگونه حرکاتش نشان می داد، از جوهره ی فرماندهی بالایی بهره مند است. با اینکه در درجه ی ستوانیاری خدمت می کرد، به راحتی با افسران بالا دستخود که در عملیات شرکت داشتند، هماهنگ بود. حد و حدود رفتار و برخوردش را هم می دانست و به کسی بی ادبی یا توهین نمی کرد. خلبان ها هم حرفش را گوش می کردند. شاید یکی از دلایل همدوشی افسران رده بالا با او، علاقه ای بود که به او داشتند. در سپاه هم او را خوب می شناختند. شهید بروجردی، آن زمان فرمانده سپاه کرمانشاه بود و به او احترام زیادی می گذاشت. مردم کرمانشاه هم او را می شناختند و دوستش داشتند. بارها دیدم شهید صیاد شیرازی، فلاحی، ظهیرنژاد چقدر مؤدب با او برخورد می کنند و با چه اشتهایی به حرف هایش گوش می دهند.»


خاطراتی از زبان همرزمان شهید:

روایت شهید سرهنگ خلبان احمد پیشگاه هادیان:

علی‌اکبر شیرودی در شهر سقز با پروازهای کیفی خود دمار از روزگار ضدانقلاب در آورده بود. وقتی به او خبر دادند که ضدانقلاب در شهر فعال شده است و روی دیوارها شعار نویسی کرده سریع سوار بالگرد شد و در ارتفاع کم بر فراز شهر ایستاد.
این کار خیلی خطرناک بود و خلبانان به ویژه شهید کشوری او را سرزنش کردند. اما گوش اکبر به این حرف‌ها بدهکار نبود کار خودش را می‌کرد.
در یکی از همان روزها تعدادی از نیروهای هوابرد با تلاش سرسختانه به شهر سقز نزدیک شدند.
نیروهای داخل پادگان که مدت‌ها در محاصره ضدانقلاب بودند با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند. ضدانقلاب هم که با دامن زدن به رعب و وحشت بین مردم شهر جای پایش را محکوم کرده بود با لباس محلی به استقبال نیروهای هوابرد آمد.
گروهک‌های ضد انقلاب در یک نمایش دروغین به نشانه خوشامدگویی دسته گل به گردن نیروهای هوابرد می‌اندازند و برایشان گوسفند قربانی می‌کنند.
بعد در یک موقعیت مناسب ضمن دور شدن از آن‌ها در یک اقدام غافلگیرانه آن‌ها را به رگبار گلوله بستند. در جریان این ماجرا فرمانده پادگان را که برای بحث با حزب دموکرات به شهررفته بود از پشت به گلوله می‌بندند.
وقتی خبر این رویدادهای خونین به اکبر شیرودی رسید، طاقت نیاورد و به گروه آتش دستور آماده باش داد. ضد انقلاب کاملا مسلح بود و با توپخانه و تانک پادگان را زیر آتش گرفته بود.
اکبر به بچه‌ها گفت: ابتدا نقاطی را که سلاح‌های سنگین در آن قرار دارد هدف قرار دهند.این کار باعث شد با تمام شدن مهمات آن‌ها و حملات بالگردهای کبرا آتش ضد انقلاب خاموش شود.
نظر به اینکه مدت زیادی بود که نیروهای خودی در داخل پادگان سقز در محاصره بودند و آب و غذا نداشتند، نقش شهید شیرودی در سرکوب ضدانقلاب همه‌شان را شاد و خوشحال کرد. اما کسی خبرنداشت که مهمات نداریم.
اکبر سفارش کرده بود که هیچ کس حتی فرماندهان تیپ هم از این موضوع آگاه نشوند. چون اگر آگاه می‌شدند و خبر به بیرون از پادگان درز می‌کرد انهدام بالگردها و سقوط پادگان حتمی بود.
از خوش شانسی درآخرین لحظاتی که احساس ناامیدی دل همه را به درد آورده بود، دو فروند بالگرد کبرا به فرماندهی ستوان محمد زاده از راه رسیدند و توانستیم با کمک آن‌ها پادگان را نجات دهیم.
بعد از گذشت مدتی قرار شد ستونی از لشکر۱۶ قزوین از طریق گردنه خان به کمک پادگان بانه بشتابد.
عوامل ضدانقلاب با تعداد بیش از هزار خودروی مدل جدید و غیر نظامی در منطقه مستقر شده بودند.
خودروها از سوی دولت‌های عراق و کویت برای کمک به حزب دمکرات ارسال شده بودند. اکبر شیرودی دستور داد اول به خودروها حمله کنیم.
خودروها را که زدیم دست و بال ضدانقلاب بسته‌شد. اکبر در حین گشت بر فراز منطقه به شهید سهیلیان گفت به اهالی یکی از روستاهای آنجا مشکوک است همه روی پشت بام‌ها پرچم سفید افراشته بودند.
از سهیلیان خواست مواظبش باشد. بعد به تنهایی ارتفاع بالگرد را کم کرد و روی روستا رفت. در آن پرواز من کمک خلبان اکبر بودم.
در ارتفاع چندمتری بر فراز روستا ایستاد تا یکی از بزرگان آنجا به طرف ما آمد.
اکبر به من گفت روی زمین بنشینم و از بالگرد پایین پرید و به طرف آن مرد رفت.
آن مرد می‌گفت ما مسلمانیم و خدا شناسیم اما وقتی مشغول صحبت بودند اکبر متوجه حرکتی در یک اصطبل می‌شود که در پی آن سه پاسدار از آن اصطبل بیرون می‌آیند. بعد از پرس‌وجو معلوم شد آن‌ها را اسیر گرفته بودند.
اکبر قلب مهربانی داشت اما در مقابل کسی که دروغ می‌گفت و علیه نظامی‌ها حرفی می‌زد ساکت نمی‌ماند. وقتی دید او دروغ می‌گوید و دمکرات‌ها بچه‌های سپاه پاسداران را اسیر گرفته‌اند عصبانی شد و از سپاهی‌ها خواست اسلحه‌شان را بردارند و سوار بالگرد ترابری شوند.
همه افرادی که در روستا بودند دمکرات بودند. اکبر از من خواست به سهیلیان که بالای سرمان و در ارتفاع پایین در حال پرواز بود بگویم آماده حمله باشد. اکبر شیرودی همراه سپاهی‌ها به گشت‌زنی داخل روستا رفت. لحظاتی بعد با هشت دختر برگشت. دختران از اهالی تهران، خرمشهر، لاهیجان و رشت بودند. اکبر دستور داد آن‌ها را هم سوار بالگرد کرده و بعد به جان دمکرات‌ها افتاد.
پس از چند دور حمله روستا پاکسازی شد و نیروهای زمینی توانستند اسلحه‌ها را جمع‌‌آوری کنند. دختر هارا هم به سپاه تحویل داد و با وساطت او آزاد شدند. در همین عملیات یکی از دمکرات‌ها قصد داشت به سوی اکبر تیراندازی کند که سهیلیان متوجه شد و او را به هلاکت رساند.
هنگام اجرای این ماموریت به هر روستایی که می‌رسیدیم اکبر از بالگرد پایین می‌آمد و با اسلحه سراغ ضد انقلاب می‌رفت و هر چه اسلحه بود جمع‌آوری می‌کرد. شیرودی با این شیوه روستاها را پاکسازی می‌کرد.

«شهید احمد پیشگاه هادیان پس از شهادت شیرودی یکبار در خواب دیده بود که شهید شیرودی به او گفته که احمد ناراحت نباش و غصه نخور، تو هم به زودی به ما خواهی پیوست و او از آن زمان دیگر مطمئن شده بود که رفتنی است.»

سرهنگ خلبان جانباز ایرج میرزایی:

«من با بیسیم به اکبر گفتم که موتورشماره یک من تیر خورده فقط مواظبم باش که من آتیش نگیرم. دیدم کلیه ی سیستم نشان دهنده ی من همشون زیر صفر آمدن، گفتم خوب اینجا یا من باید اسیر بشم یا اینکه باید بسوزم و آتیش بگیرم. تا شهید شیرودی دید که دود از موتور هلی کوپتر من بلند شد سریع خودش را چسباند به من؛ با وجود اینکه آن روز تو پادگان ابوذر نشستیم، 20 تا 21 تیر به بدنه ی هلی کوپتر ایشان اصابت کرده بود ولی چسبید به من با خنده و شوخی من را از منطقه خارج کرد و صحیح و سالم نشستیم داخل پادگان ابوذر.»«وی اظهار داشت شیرودی همچون ستاره پرفروغ آسمان همواره برای رسیدن به اهداف عالیه خویش نور افشانی می کرد و در راه عشق و شهادت و پایمردی خستگی را نمی شناخت و تا پای جان می رفت. شجاعت و دلیرمردی او در بین خلبانان هوانیروز مثال زدنی بود و برای رسیدن به هدف هیچ مانعی نمی توانست وی را از انجام مأموریت باز دارد.»

سرهنگ داوود عدالت خواه:

«آخرین شاهکاری که ایشان انجام داد، در یک جنگ هوا به هوا و نابرابر بود که توانست یک بالگرد عراقی را سرنگون کند. این یکی از قهرمانی های آن شهید است. شیرودی از نظر شجاعت بی نظیر بود؛ به تنهایی وسط گلوله های دشمن می رفت و عملیاتش را انجام می داد. دشمن در این چنین لحظاتی جرئت کاری پیدا نمی کرد؛ تمام این شجاعت ها را هم از ایمان زیادش داشت.»

سرهنگ خلبان صفر پایخان:

«وضعيت غذايي خوبي نداشتيم. اكثراً سيب زميني پخته غذاي‌مان بود. به نوعي دچار سوءِ تغذيه شده بوديم. غذا هم كه مي‌آوردند، دل‌چسب و دندان‌گير نبود. دنبال فرصتي بوديم تا به نحوي خودمان از خودمان پذيرايي كنيم.

شبي «آيت ا...لواساني»، به اتفاق چند نفر از روحانيون به پادگان ابوذر آمدند. از تلاش خلبان‌ها و پرسنل فني تشكر كردند و موقع رفتن يك فقره چك بانكي كه مبلغ آن هم زياد بود به دست شيرودي دادند. شيرودي چك را نگاه كـرد و آن را به آقاي لواساني بـرگرداند. حاج آقا هر چه اصرار كرد، شـيرودي نپذيرفت. وقتي آنها رفـتند، دوستان اعتراض كردند كه چرا چك را نگرفـته‌ است. او هم گفت: “اين‌جا نيامده‌ايم كه براي مال دنيا بجنگيم.”. سپس از ما پـرسيد؛ با مـبلغ آن چك، چه مي‌خواستيد انجام بدهـيد؟ يكي از بچه‌ها جواب داد: «حداقل يك گوسفند مي‌خريديم و كباب مي‌خورديم.».همان لحظه يكي از خلبانان بالگرد ترابري را صدا كرد و مقداري پول به او داد وگفت: “برو پيش عشاير منطقه و دو تا گوسفند بخر.”. بعد هم سفارش اكيد كرد، حتماً پول گوسفند را بدهند، حتي اگر شده بيشتر هم بدهند. موقعي كه خلبان‌ها از در اتاق بيرون مي‌رفتند رو كرد به يكي از‌ آنها و دو باره گفت: مردم اينجا ارتش را دوست دارند. نكند از شما پول نگيرند. هر طوري هست پول گوسفندها را بدهيد.

بچه‌ها كه از پرواز باز گشتند، دو تا گوسفند را تحويل آشپز دادند. پولي را هم كه شيرودي به آنها داده بود، تماماً به وي بازگرداندند. او هم ناراحت داد كشيد؛ «مگر نگفـتم پولش را بدهيد؟ اينها در فقر به سر مي‌برند و سرمايه‌ي زندگي‌شان اين گوسفندان است. چرا پولش را نداديد؟‌» یکی از خلبان‌ها جواب داد: هر چه اصرار كـرديم نگرفتند. گفـتند؛ اين گوسفـندها نذر «امام حسين (ع) » است و  شما بايد آن را قرباني كنيد. و آن شب تنها شبي بود كه همراه شـيرودي و ديگر رزمندگان حاضر در منطقه، غذاي سيري خورديم.»

 وی نیز همچنین افزود:«وقتی به منطقه و مأموریت می رفتیم، هریک از بچه ها اسمی داشت. آن زمان تلویزیون کارتونی پخش می کرد که در آن کارتون، موجود درشت و قوی هیکلی به نام کینگ کُنگ بود که تمام شهر را به هم می ریخت. شیرودی هم به همین خاطر وقتی روی سر عراقی ها می رسید، زمین و زمان را به هم می ریخت و هرچه بود، مورد هدف خود قرار می داد که ما هم اسمش را کینگ کنگ گذاشته بودیم. شهید احمد پیشگاه هادیان هم که اسمش از همان ابتدا آقا شیره بود. فقط من مانده بودم که اسمم به ناچار روباه مکار شد. وقتی روی سر عراقی ها می رفتیم و عملیات انهدام وسایل و هلاکت آنان را آغاز می کردیم؛ طبق معمول در رادیو با هم هماهنگ می کردیم. به شیرودی می گفتم: کینگ کنگ چپ رو داشته باش، منم راست رو دارم. آقا شیره تو چه خبر؟ وقتی می گفتیم آقا شیره، پیشگاه با سر دادن خنده می گفت: آقا روباهه! چه کسی رو باید بخورم؟

بچه های نیروی زمینی و سپاه، وقتی روی موج ما قرار می گرفتند و مکالمات مان را شنود می کردند، می گفتند: «کینگ کُنگ کیه؟ آقا شیره و آقا روباهه چه کسانی هستند!؟»آنان با تعجب می گفتند که خدایا آنها چه می گویند. آن بالا دارند با دشمن می جنگند یا بازی می کنند؟

پیشگاه خیلی به شیرودی علاقه مند بود و بسیار آدم معتقد و شوخ طبعی بود. او با دیدن پیکر شیرودی، دو بار از هوش رفت. وقتی بچه ها به هوشش آوردند، گفت: «حالا که شیرودی نیست، من دیگه به درد نمی خورم.»سپس کُلتش را به دست گرفت و گفت: «منم می خوام بمیرم و همراه شیرودی باشم». بچه ها سریع به طرفش رفتند و به سختی توانستند آرامش کنند که صبور باشد؛ چون شیرودی به آرزویش  رسیده بود. بعد از شهادت شیرودی، شادابی و شوخ طبعی اش از بین رفت؛ درست مثل پرنده ای که بال و پرش را چیده باشند؛ اما به ناچار مأموریت هایش را انجام می داد و با خشم، بر سر دشمن فرود می آمد.»

سرهنگ خلبان محمدرضا خورشیدی:

«مأموريتي به سمت اروميه جهت اجرا ابلاغ شد. بال‌گردان را آماده كرده به سوي مقصد به پرواز در آمدم. هنوز به اروميه نرسيده، ابلاغ كردند به پادگان سقز رفته و منتظر دستور باشم.

در پادگان سقز، شيرودي را ديدم كه به تنهايي مشغول مسلح كردن يك فروند بال‌گردان كبري بود. از مسئول مهمات و سوخت‌‌رسان و ديگر كاركنان در اطراف او هيچ خبري نبود. تند و سريع، بدون توجه به اطرافش به كار خود مشغول بود.تنها بودنش در ميدان براي من جاي تعجب داشت. از آن حيرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورتر، كاري بود كه انجام مي‌داد و در تخصص و حيطه‌ي اختيارات او نبود. در وحله‌ي اول، فكر كردم شايد وقت آزاد پيدا كرده و به دنبال كسب تجربه و دانش است. با اين فكر از راه دور سلام و عليكي با او كردم و به داخل ساختمان رفتم. وقتي وارد ساختمان شدم، از يكي از دوستان علت تنهايي شيرودي و كارش را جويا شدم. جوابم را كه داد، به‌‌ هيچ عنوان نمي توانستم به ‌‌خود بقبولانم، دوستان خلبان و فني اين چنين بر‌خوردي را با او داشته‌اند.شيرودي با شروع عمليات‌هاي ‌غرب كشور و بعد هم جنگ تحميلي، لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. مرخصي نمي‌رفت و منطقه‌ي عملياتي را حتي براي لحظه‌اي ترك نمي‌كرد. رسيدگي به خانواده‌اش را نيز به خدا سپرده بود و اگر ضرورت ايجاب مي‌كرد، پس از مدت‌هاي طولاني، سري هم به آنها در كرمانشاه مي‌زد.

اين نحوه‌ي انجام كار، مسلماً با روحيه‌ي خيلي از خلبانان و كاركنان فني جور در نمي‌آمد. همه هم نمي‌توانستند مثل او باشند. همين حال و هوا، باعث مي‌شد گاه بين او و دوستان بحث‌هايي پيش بيايد. آن روز هم كه من به پادگان سقز رفتم، همين اتفاق رخ داده بود. كاركنان فني از حجم كار زيادي كه شيرودي بر سرشان ريخته بود، گلايه داشتند. دست آخر راهي جز تنها گذاشتن او، نديده بودند. شيرودي هم بدون اين‌ كه از كسي دل‌گير شود، پس از آماده شدن بالگرد، بدون اين كه به كسي اطلاع بدهد، تنهايي براي اجراي مأموريت به سوي منطقه رفت.موقعي كه شيرودي از زمين بلند شد، دلهره وجود همه را پر ساخت. همه چيز غير منتظره و غير قابل باور در حال وقوع بود. من كه تازه به جمع دوستان پيوسته‌ بودم، از آنچه رخ مي‌داد ناراحت شدم. بالطبع آنهايي هم كه از قبل با شيرودي بودند، ناراحتي‌شان بيشتر از من بود.دل‌نگران به پاي جيپ مخابرات رفتم تا از مسئول بي‌سيم موقعيت شيرودي را بپرسم. در همان لحظاتي كه با او گفتگو مي‌كردم، صداي شيرودي را روي موج راديو شنيدم. مسئول بي‌سيم هم شايد كمي از دست او خسته بود. جواب اكبررا با «آره» و «نه» مي‌داد. شايد هم بي‌حوصله بود. براي من جالب بود كه پركاري شيرودي همه را كلافه كرده بود. به قول دوستي؛ «شيرودي خستگي را هم خسته كرده بود».

منتظر تماس دوبارهاش بودم، كه صدايش را با اضطرابي آميخته به خواهش شنيدم. پيام مي‌داد؛ تعداد زيادي از اشرار را زير پلي به اسارت در‌ آورده، و التماس مي‌كرد هرچه سريع‌تر بال‌گردان ترابري 214 براي تخليه‌ي آنها اعزام شود. جالب‌تر و ‌عجيب‌تر اين كه، تكرار مي‌كرد مهماتي ندارد و با اسلحه‌ي خالي به روي مهاجمين شيرجه مي‌زند.سريع به افسر عمليات و دوستان خلبان اطلاع دادم. كسي نمي‌توانست باور كند شيرودي به تنهايي تمام مراحل يك عمليات را انجام داده، و دست آخر هم با به اسارت در‌آوردن اشرار و ضدانقلاب تقاضاي بالگرد214 را بكند. به تعبيري، همه فكر مي‌كرديم شيرودي ما را سر كار گذاشته است. لذا در باور كسي نمي‌گنجيد، و شايد هم به تمسخر و با بي‌تفاوتي به خبرها گوش مي‌سپرديم. با اين حال، آنچه را تقاضا كرده بود انجام داديم.دو فروند بال‌گردان 214، به منطقه‌ي درگيري اعزام شدند. يك ربع ساعت بعد، وقتي 45 نفر اسير در حالي كه دست‌ها و چشم‌هايشان بسته بود، از داخل بالگرد‌ها تخليه شدند، همه به اين اعتقاد رسيديم كه، شيرودي نيرويي مافوق آنچه ما تصور مي‌كنيم در خود دارد. نيرويي كه تنها منشاء آن مي‌توانست، ايمان كامل به خداوند باشد.»

مرحوم سرگرد خلبان اسد آمندخت:

« سال 58، مأموريت سنندج بوديم. پادگان در محاصره‌ي نيروهاي ضد انقلاب بود. كسي نمي‌توانست داخل برود و يا بيرون بيايد. شديداً طي چند روز عمليات، با نيروهاي ضد انقلاب درگير بوديم. در بيشتر اين عمليات‌ها شيرودي فرماندهي تيم را بر عهده داشت.يك روز استاندار سنندج از ما خواست براي بررسي وضع منطقه، به دفتر كارش برويم. با اين‌ كه وضعيت بسيار بحراني بود، پذيرفتيم و همراه با يك نفر بسيجي كه از طرف استانداري آمده بود، سوار يك دستگاه وانت تويوتا شديم. اكبر وجهه‌ي خاصي بين خلبانان داشت، براي همين از او خواستيم جلو بنشيند. من هم به اتفاق شش نفر ديگر از خلبانان و بسيجي نماينده‌ي استانداري، عقب نشستيم. قبل از آن هشدار داده بودند كه تحت نظر هستيم و مراقب اطراف باشيم. بنابراين با هوشياري كامل از پادگان خارج شديم. غافل از اين كه، رو باز بودن وانت تويوتا، و سوار شدن ما به آن حركتي كاملاً اشتباه بود.

ضد انقلاب، اكبر شيرودي را به خوبي مي‌شناخت. لذا در هر جا و هر مكاني كه امكان داشت، او را هدف مي‌گرفت. آن روز هم شيرودي اصرار داشت نماينده‌ي استانداري جلوي وانت بنشيند، اما بسيجي جواب ‌داد؛ به احترام شيرودي و علاقه اي كه به او دارد، بايد در پشت وانت مواظب او باشد.تازه وارد شهر شده بوديم. فردي با سرعت از كنارمان عبور كرد و نارنجكي را عقب وانت انداخت. بسيجي درست روبه‌روي من نشسته بود. وقتي نارنجك كف وانت افتاد، همه ترسيديم. داد كشيديم تا وانت بايستد. در همان لحظه، بسيجي به سرعت خودش را روي نارنجك انداخت. تا آمديم به خود بياييم و فكري بكنيم، كار از كار گذشته بود. وقتي نارنجك منفجر شد، بدن بسيجي تاب برداشت و خون كف وانت راه افتاد.

دوستان، بسيجي غرقه به خون را چرخاندند تا از وضع و حالش بهتر اطلاع پيدا كنند. وقتي شكم پاره شده و روده‌هاي بيرون افتاده‌اش را ديدم، طاقت نياوردم. ديوانه‌وار هرچه بد و بيراه بود به زبان آوردم و سرش فرياد كشيدم؛ چرا نارنجك را بيرون نينداخته‌ است. «شهيد هاديان» مرا محكم چسبيده بود. با اين حال دلم مي‌خواست يقه‌اش را بگيرم و محكم توي گوشش بزنم كه چرا خودش را روي نارنجك انداخته است. اما وقتي سر و صداي من خوابيد، در حالي كه به شدت از درد به خود مي‌پيچيد، خنديد و جواب داد:جان هزار نفر مثل من فداي شيرودي و شما. راهي بهتر از اين بلد نبودم. اگر نارنجك را بيرون مي‌انداختم، مردم بي‌دفاع كشته مي‌شدند.دوستان در حالي كه به شدت تحت تأثير اين واقعه قرار گرفته بودند، از راننده خواستند سريع به پادگان بازگردد تا بلكه بتوانيم او را به بيمارستان برسانيم. شهيد هاديان هنوز مشغول جمع كردن روده‌ها و ديگر قسمت‌هاي پيكر او از كف وانت بود، كه روحش به پرواز درآمد.»

سرهنگ خلبان حسین فرید علی پور:

«در غروب اولین روز عملیات که بسیار هم شدید بود، اطلاع دادند ستونی از سمت قصر شیرین به طرف سرپل ذهاب در حرکت است. با اطلاع از این خبر، گروه آتش را آماده کرده، به پرواز درآمدیم. در همین دور از پرواز بود که شیرودی با انجام رزمایشی، شجاعت و شیردل بودنش را نشان داد. خلبان موشک انداز بالگرد ضد تانک، برای اینکه هدف را منهدم کند، ابتدا باید با دوربین مختصات آن را پیدا کرده، بعد با ردیابی اش توسط دوربین، موشک را به سمتش رها کند. برای اجرای این مرحله از عمل، نیاز دارد تا در جایی دور از دید دشمن، لحظاتی را به صورت ثابت در هوا بایستد. مسلماً اگر در این حالت دیده شود، مورد هدف دشمن قرار گرفته و سرنگون خواهد شد. آن روز، شیرودی برای اینکه در زمان ردیابی خیال من راحت باشد، به نقطه ای دیگر که کاملاً در دید دشمن بود رفت و با تیراندازی به سویشان، آتش سلاح ها را متوجه خودش کرد. در حقیقت خود را طعمه قرار داد تا من زمان کافی برای ثبت هدف و هدایت موشک برای انهدام دشمن را داشته باشم. این عملش ضمن اینکه درس بزرگی به من داد، باعث شد موشک رها شده را هم هدر ندهم. در این مأموریت، کمک خلبانم، احمدرضا آرش بود. پس از چند بار حمله، شیرودی هدفی را نشان داد و خواست آن را دقیق ارزیابی کنیم. آرش سریع دوربین را به سمتی که شیرودی اشاره می کرد چرخاند و گفت که تانکی در حال اجرای آتش است. وقتی به شیرودی گفتم می توانیم آن را بزنیم، کمی فاصله گرفت و منتظر رها شدن موشک ماند. تا آن لحظه نمی دانستم چرا اصرار داشت موشک دقیق به هدف اصابت کند. وقتی موشک به کلاهک تانک اصابت کرد، کوهی از آتش زبانه کشید و بالا رفت. نمی دانم چه مقدار مهمات داخل آن بود. شعله های آتش تا ارتفاع بسیار زیادی زبانه کشید و قطعات ذوب شده، بیش از صدها متر بالا رفت و در اطراف پخش شد. این انفجار شبیه یک آتش فشان بود. وقتی این حادثه رخ داد، اکبر لحظه ای آرام نبود و از طریق رادیو پشت سر هم تکبیر می گفت. رادیوهای دیگر هم وقتی صدای او را شنیدند، شروع به گفتن تکبیر کردند. وقتی که به پادگان سرپل ذهاب برگشتیم، تعداد زیادی از خبرنگاران ایرانی و خارجی برای تهیه ی گزارش پیش ما آمدند. در آن لحظه، شیرودی کاملاً خودش را فراموش کرد و با تعریف از کارهای ما و اینکه چگونه بالگرد عراقی را سرنگون کرده ایم، ما را قهرمانان جنگ نامید.»

سرهنگ خلبان محمدرضا ویسی مهر:


در بيست‌ودوم بهمن ماه سال 57، با پيروزي انقلاب و هماهنگي دوستان انقلابي، به خصوص شيرودي و كشوري، قرار شد كليه‌ي خلبانان گردان با لباس پرواز به شهر رفته و در راهپيمایي آن‌ روز شركت كنند. وقتي وارد ميدان «لب آب» كرمانشاه شديم، تعداد زيادي از دوستان با خودروهایشان منتظر ما بودند. يكي از آنها با نصب دستمال كاغذي به روي برف‌پاكن‌ها، پرچم سفيدي درست كرد و بعد از آن، همه به دنبال هم وارد شهر شديم.
هوا پرتاب مي‌كردند. آن موقع من وزني كم‌تر از 70 كيلو داشتم كه وقتي مردم مرا بالا مي انداختند، حدود دو متر از روي سرشان فاصله مي‌گرفتم. با خودم فكر كردم، شيرودي را با آن هيكل درشت و وزن سنگين چقدر بالا مي‌اندازند. همين كه اين سئوال از ذهنم خطور كرد، متوجه شدم، تعدادي از مردان قوي هيكل او دوره كرده و اگر من دو متر به هوا پرتاب مي‌شوم، آنها از روي علاقه‌اي كه به شيرودي داشتند، او را چهار متر بالا مي‌انداختند. شهيد شيرودي، كشوري و اسد آمندخت، از جمله كساني بودند كه به علت فعاليت‌هاي زياد در مناطق غرب كشور، هميشه مورد توجه حضرت «آيت ا.. خامنه‌اي» و شهيد «چمران» بودند. بنا به اظهار شيرودي، او و دوستانش اين اجازه را داشتند تا هر زمان كه به مشكلي بر مي‌خورند، با تماس تلفني مسائل را به اطلاع آنها برسانند.

 شیرودی از زبان همکاران:

(كليه‌ي مطالب اين بخش از مجلات و روزنامه‌هاي مختلف جمع‌آوري شده، و به دليل اينكه، نام و نشان گويندكان مشخص نبوده است، مجموعه‌ي آنها در اين قسمت آورده شد.)

-1 شيرودي سربازي شجاع و افسري دلير و بي‌باك بود. به جرات مي‌گويم، مادري فرزندي همچون او متولد نخواهد كرد. من با خيلي از دوستان از نزديك كار كرده‌ام، اما او شاخصه‌‌ها‌ي ‌خاصي داشت كه در كسي نديده‌ام. يكي از آرزوهايش شهادت بود. شب قبل از حادثه با من در همـين مورد حرف زد و گفت: آرزو دارم در هليكوپتر‌م به شهادت برسم، نه اين كه روزي روي تخت بيمارستان مـريض بشـوم. دوست دارم با گلوله در ميدان جنگ بميرم.

 -2علاقه‌ي به‌ خصوصي به نماز جماعت داشت و هرجا مي‌رفت، همانند سرهنگ شيرازي (شهيد امير سپهبد صياد شيرازي) نماز جماعت را برگزار مي‌كرد. روزي كه به شهادت رسيد همه در بهت و حيرت و پريشاني به سر مي‌برديم. كنار جنازه ايستاده بودم، كه پيرمردي در حالي كه اشك مي‌ريخت مي‌گفت: به ‌خدا قسم به‌گردن همه ما حق دارد. بايد برايش گريه كنيم و به امام مان بگوئيم؛ اي امام، افـتخار مي‌كنيم كه اين چنين فرزنداني را داريم.

/**/